"قایق از تور تهی،
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست،
نه به دریا
،پریانی که سر از آب به در می آرند
و در آن غربت تنهایی ماهیگیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند "
عصر یکشنبه، آفتاب ساعت 7 عصر تابستانی اینجا که بشود 5 عصر تابستانی ایران خودش را روی موکت پهن کرده است. خوابیده ام . . . زیاد، خوابهای فراوان دیده ام. شهر، خاک، نفس، غریب استند. آشنایانم ماه است و برگ درختان کوچه و کودکان حیرت زده در بغلها و سگ های ریز و درشت. آشنایانم به مثل خودم بر جاری زمان شناورند، ابن الوقت، حیرت زده، آشنا به قاعده ی "تقریبا هیچ"، مفتون وجود حیات، تسلیم در تکاپوی زمان.
غربت، بخشی از من است دیگر. غربت، حتی با امیدم سازگار شده است. انتظاری ندارم، آشنایی نیز. وقتی که نگاه آزرده ی کسی را می بویم در درونم فریاد می زنم: نه ، اشتباه می کنی، آشتباه می کنی، من تنها یک چیز را می دانم و آن سر درون خودم است، دارم فریاد می زنم .. .. اشتباه می کنی . . اهاهاهاهاهاهااااییی . . . من را اشتباه می کنی . . .
بازار سیاست داغ است. نکته ای میدیدم: کما همیشه دید روشنفکری جماعت تحصیلکرده با مردم عادی، مردم کوچه بازار، متفاوت است. وقتی که سالهایی را در پشت میز، در درون ان نرده های سبز همراه با حراست گذراندی و فقط به نشئه ی نیش کشیدن ساندویچی پا بیرون گذاشتی، وقتی که زمان کوتاهی کار کردی و بعدش جلای خاک کردی، خواهی یا نخواهی تو دیگر از آن مردم نیستی. شاید درد انها را بفهمی اما حال آن را نمی فهمی . . . نه تو وطن فروشی و نه آنها احمق. هر کدام حال و روزگار خود را دارید. تا وقتی که ما بیرون از دایره ی مردم بنشینیم، حال آنها را نمی فهمیم. ما، ما و مردم، راه درازی در پیش داریم که تنها با پرداخت هزینه، می توان ان را پیمود. قانون "انتخاب طبیعی" در مقیاس جامعه هم صادق است . . .