حال دل با تو گفتنم هوس است
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸  

چه بگویم؟ گفتنی کم است. حضور کم است. زمان کم است. . .

حکما عمر این دیوار به پایان امده. حکما دولت تپل آباد رو به افول نهاده است و شرافت ما که حاکمش باشیم بیشتر از آن است که ملت را علاف حضور همایونمان بنماییم. نقطه ی شکستی در حال نزدیکی است، دعایتان را به بالاترین نرخ خریداریم. از عموم مومنین و کفار هم تمنای بخشش داریم اگر که بدی کردیم و نفهمیدیم و از حضور شخصه ی خودمان هم عرض پوزش داریم اگر که بدی کردیم و فهمیدیم.

خبری نیست، خبر خاصی نیست. آن نقطه ی شکست هم نه تشخیص سرطان است نه زن گرفتن نه مکه رفتن نه هیچ چیز گنده ی دیگر. قبول نداری هم یک ایمیل می زنی و من برایت پشت کامپولوتر کمی لودگی در می آورم و دیگر تمام. . .

بهترین وقت دودر کردن را هم وسط آش انتخاب می دانم که همه مطلب برای خواندن زیاد دارند و کار برای کردن زیاد. ما که از هفت دولت آزاد هستیم و می نشینیم در ایوون و پک می زنیم به قلیون و چایی موقع خوابمان را سرک می کشیم و اندی تیمونس مان را به گوش.

سر شما سلامت. تپل آباد به آبادی شما گرم بود. انشالا که تپل و آباد باشید.

پیون این حال عجب با که توان گفت که ما

تپلانیم که در شوق غذا مدهوشیم ( با اجازه حضرت حافظ)


کلمات کلیدی:
 
آشیان مرغ دل زلف پریشانن ل دٌر . . .
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸  

کما همیشه، تشکرش می رود به آستان حضرت جواد مست راستین که وظیفه ی ساقی گری را به سرحد کمال بلد دارد . . .

14


کلمات کلیدی:
 
مکرر
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸  

gmail> contacts >search> video& more> never show

that is how the play should go on. o yea, believe me. I played this one plenty of times before

 


کلمات کلیدی:
 
دور شدن
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸  

"قایق از تور تهی، 

           و دل از آرزوی مروارید

                                    همچنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست،

                                نه به دریا

                                          ،پریانی که سر از آب به در می آرند

                                                   و در آن غربت تنهایی ماهیگیران

                                                      می فشانند فسون از سر گیسوهاشان 

                                                                                     همچنان خواهم راند "

عصر یکشنبه، آفتاب ساعت 7 عصر تابستانی اینجا که بشود 5 عصر تابستانی ایران خودش را روی موکت پهن کرده است. خوابیده ام  . . . زیاد، خوابهای فراوان دیده ام. شهر، خاک، نفس، غریب استند. آشنایانم ماه است و برگ درختان کوچه و کودکان حیرت زده در بغلها و سگ های ریز و درشت. آشنایانم به مثل خودم بر جاری زمان شناورند، ابن الوقت، حیرت زده، آشنا به قاعده ی "تقریبا هیچ"، مفتون وجود حیات، تسلیم در تکاپوی زمان. 

غربت، بخشی از من است دیگر.  غربت، حتی با امیدم سازگار شده است. انتظاری ندارم، آشنایی نیز. وقتی که نگاه آزرده ی کسی را می بویم در درونم فریاد می زنم: نه ، اشتباه می کنی، آشتباه می کنی، من  تنها یک چیز را می دانم و آن سر درون خودم است، دارم فریاد می زنم   .. .. اشتباه می کنی . . اهاهاهاهاهاهااااییی . . . من را اشتباه می کنی . . .

بازار سیاست داغ است. نکته ای میدیدم: کما همیشه دید روشنفکری جماعت تحصیلکرده با مردم عادی، مردم کوچه بازار، متفاوت است. وقتی که سالهایی را در پشت میز، در درون ان نرده های سبز همراه با حراست گذراندی و فقط به نشئه ی نیش کشیدن ساندویچی پا بیرون گذاشتی، وقتی که زمان کوتاهی کار کردی و بعدش جلای خاک کردی، خواهی یا نخواهی تو دیگر از آن مردم نیستی. شاید درد انها را بفهمی اما حال آن را نمی فهمی . . . نه تو وطن فروشی و نه آنها احمق. هر کدام حال و روزگار خود را دارید. تا وقتی که ما بیرون از دایره ی مردم بنشینیم، حال آنها را نمی فهمیم. ما، ما و مردم، راه درازی در پیش داریم  که تنها با پرداخت هزینه، می توان ان را پیمود. قانون "انتخاب طبیعی" در مقیاس جامعه هم صادق است . . .


کلمات کلیدی:
 
هثب هال
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸  

هنوز هم در حسرت کوچکی و زیبایی بزرگی و شگفتی حیات ام. . . 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸  

می دانی رفیق جان، "ناشوآ" آن روز دیگر در کلاس ازم پرسید: آیا رابطه ی تراکنشی بین دو متغیر ،عِلّی هم هست؟ به عبارت دیگر آیا اگر بین دو چیز، کورولیشن قوی برقرار بود می شود گفت که بین آن رابطه علی معلولی هست ؟ بالطبع جوابش خیر بود و برایش همان مسئله ی رابطه ی افزایشی قوی بین سرانه ی مصرف بستنی و موارد پزارش شده حملات کوسه را گفتم، که با افزایش یکی، دیگری هم زیاد می شود. هرچند که هیچ رابطه ی علی و معلولی بین این دو نیست بنابراین نباید با افزایش مصرف بستنی در یک برهه از زمان، تعداد حملات کوسه به انسانها افزایش پیدا کند. در این مورد خاص دلیل این پدیده این است که هر دوی این متغیرات، تابع یک متغیر نهفته دیگر هستند: دمای هوا!! مردم در تابستان بیشتر به شنا می روند و بیشتر بستنی می خورند . . . پس چنین است  که ما می توانیم پیشبینی کنیم و قانون بگوییم و کنترل کنیم لکن زمانی که حال " چرایی" بگیردت، آن وقت می نشینی و به خودت نگاهی می کنی و زمزمه می کنی که "پنجه ای کو که بدان آویزم؟" بقچه ی مان خالی است  . . .

و دیشب تا به امروز فکر می کنم که آیا تمام دانسته های ما چیزی فراتر از دیدن کور روابط تراکنشی است و اگر چنین است، چه ضعیف و پست است این " دانسته" های ما  . . .

و دیشب تا به امروز فکر می کنم که چقدر تراشه ی چوبی خاکستری رنگی که برآن سواریم حقیر است و بهترت بگویمت، ما چقدر چقدر  چقدر چقدر چقدر حقیریم . . . و این دنیا چقدر چقدر چقدر چقدر  شگفت انگیز است . . . و این هم آغوشی ما و دنیا، هم دلی این حقیر و شگفت انگیز چقدر چقدر چقدر چقدر چقدر زیباست . . . و من فکر می کنم که این سه گانه ی ما، روزگار و حیات چقدر خوب در هم می نشیند و کما اینکه که "ما" را یک سر طیف بگیر و روزگار موجود را سر دیگر بگیر و "حیات"  را هم افزایی عظیم آن دو بدان که در میانه ی طیف این دو ناگهان حادث می شود و راه خودش را میگیرد . . .

و باز فکر می کنم که دو مفهوم ایستایی و نا ایستایی و یا بهتر بگویم، ثابت بودن و تصادفی بودن، چه زیبا و شگفت در هم تنیده می شوند تا مسیر آن حیات را بسازند پیش بروند. ترکیب این دو نه تنها در عرض که در طول ساخته می شود و می رود و می رود و می رود و هرچی بیشتر درش دقیق می شوی، می بینی که ان قسمتهایی که ندیده بودی کما پایه ی آن قسمتهایی است که دیده بوده ای و بنابراین آن چیزهایی که نمی بینی پایه ی این چیزهایی است که می بینی و سلسه ی اهمیت دانستن پایگان به طور نمایی زیاد می شود و هر چه در سلسله جلوتر می آیی، ارزش قائم به ذات هردانسته  کمتر و کمتر می شود و اهمیت دانستن پایه بیشتر بیشتر می شود و تو ساده اش را بخوان که این جستجوی ما به حکم استقرا استسقا است به آب دریایی که در میان نمکش کمی آب هم هست . . . بخوان که این کنجکاوی کما با خود فلان کردن است  . . .

"

everything is a mythical cosmic battle between faith and chance

children of men -2006


کلمات کلیدی:
 
یادمان
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸  

ساعت 6 صبح است و من به وقت موعود بیدار می شود و بی اختیار لپ تاپم را پیش می کشم و خواب آلود و دراز کش با چشمان به زحمت نیمه باز، جی میل و چهره نامه را نگاه می کنم. یکهو در خواب چیزی می خوانم و برق به سر تا پایم می گیرد: آیت الله بهجت به رحمت خدا رفت. . . .

بهجت رفت و من فکر می کنم که چقدر این ادم بی نیاز بود به تمام جماعت.  چه این جماعت سربسته ی دهان گشوده و آن جماعت نافکر و پیرو  . . . و چه قلیل اند آن اقلیتی که معرفت وجود وی را درک می کردند و استفاده می کردند. من فکر می کنم که چه زیباست که ادم، گرد پای هیچ کسی به قبایش ننشیند، چه زیباست که بپرورد آن نهالی را که در درونش دارد و ز پادشاه و گدا به حمد الله فارغ باشد . . . 

بهجت از این دنیای ما رفت. آیا به سرایی دیگر شتافت؟ من نمی دانم  . . . من نمی دانم که پشت این پنجره ی بزرگ چیست اما می دانم که من صوفی بچه ی کافرباف بعد از مدتها، به نیت اینکه شاید این پشت این پنجره ی بزرگ، راهکی باشد و دعایم به ان مرد، به آن آبروی رفته ی این شریعت از رنگ و رو رفته ، برسد، قرآنم را باز کنم و شروع به خواندن کنم و وقتی سر بلند که ساعتی از وقت خواب گذشته باشد  . . .

بهجت رفت. کجا رفت؟ چگونه رفت؟ چرا رفت؟ نمی دانم. الحق که هنوز هم به صد درجه از کثرت من و گوسفندان پیروی این چوپان  و یا گوسفندان پیرو آن چوپان زنده تر است. رحمت به روان پاکش باشد که به تکثر دین فروشان نپیوست و غرقه گشت و به این "آب" آلوده نشد. 


کلمات کلیدی: